Mirka

هر آنچه که در ذهنم میگذرد…

Mirka

هر آنچه که در ذهنم میگذرد…

دوازدهمین روز

فکر میکنم این وب یه مشکلی داره چون برای خودم به زور بالا میاد  میشه بهم اطلاع بدین که برای شما چجوریاس؟

دوازده روزه جنگ شروع شده به شخصه بخاطر محل زندگیم به جز دوسه باری که موج صوتی جنگنده ها پنجره هارو لرزوند چیز فیزیکی دیگه ای جز شلوغی شهر بخاطر پناه آوردن آدما حس نکردم هرچی بوده روانی بوده که شروعش هم از یه هفته قبل از ۱۸و۱۹ دی بوده …

شاید تا یه هفته پیش امیدی بود اما الان تو نا امید ترین حالت ممکن خودمم و نمیدونم قراره بعد این همه خرابی چیزی آباد بشه یا نه 

یه جوریم خودمو زندونی کردم که آدمارو نبینم تحلیلای مسخرشون نشنوم که الان افسردگی تنهایی هم گرفتم  نه دیگ حوصله فیلم دیدن در من هست نه کتاب خوندن نه حتی وقتی رسیدم به آخرای پازل ولش کردمو دستم به حل کردنش نمیره  اون تمیزکاریم ک گفتم متاسفانه کمر دردمو یاد آوری کرد و نشستم سره جام دیگه الکی کار نتراشیدم

تازه امروز سالگرد پدر یکی از دوستای قدیمیم بود و برای احترام رفتم تسلیت گفتم  بخاطر فضاش دپرس تر شدم 

راهکاری روشی چیزی برای ازین حال در اومدن اگه دارین بهم بگین لطفا:)

سلام

این اولین پستیه که اینجا درج میشه دلم خواست وب جدید بزنم و اون وبم تو همون حس و حال بچگونش به یادگار برام بمونه.

حال این روزامون درست درمون نیست هیچ آینده ی مشخصی هم نداریم همه منتظر ببینیم جنگ کی تموم میشه نت ها کی وصل میشن کی به زندگی عادیمون برمیگردیم اما امیدوارم دیگ بعدش بدون فیلترینگ وصل شیم و همه چیز تغییر کرده باشه.

الان ده روز گذشته ولی انگار ده ساله واقعا چجوری هشت سال مردم تو جنگ بودن تونستن دووم بیارن ؛

البته که معتقدم انسان تو هرشرایطی قرار بگیره قدرت گذر از اونم بهش داده میشه خوده من هیچوقت فکر نمیکردم خیلی از چیزایی ک تجربه کردمو بگذرونم بتونم خودمو جمع و جور کنم.

دوسه روزه برای دنبال نکردن اخبار افتادم به جون خونه الکی حالا سه ماه پیش حتی فرشارو دادم بیرون بشورن  ولی خب نمیشه گفت کثیفم نبود بلاخره سه ماهم سه ماهه حداقل اینجوری کمتر به همه چیز فکر میکنم.


پ ن:دلم پول زیاد میخواد پاشم برم خرید از این حال درام .